|
- چقدر این دوتا ما رو نگاه میکنن!
-خب که چی؟!
- تو رو خدا میبینی؟!آدم رو به شک میندازن!
- یعنی چی؟!
- یعنی احساس میکنم دارم کار خلافی انجام میدم!
- عجب...!
اینجا بود که از کنار آتش و سایر دوستانم بلند شدم و به طرف ناظم رفتم(جانم؟!فکر اینجاشو نمیکردید که منظورم از اون دو نفر ناظمای مدرسه باشن؟! )
- خانوم مشکلی پیش اومده؟!
- برو به دوستت بگو سوت نزنه!
- 
برگشتم و روی صندلیم که در مرکز آمفی تئاتر واقع شده بود نشستم!
- آتش خانوم سوت نزن!
- چشم!
سخنران پشت بلند گو:
- دختر خوشگلم سوت نزن!میدونی سوت زدن کار کدوم قوم بوده؟
من و بچه ها:
- کار قوم لوط بوده!از بدترین اقوام روی زمین!از کارهای کافرین بوده و برای شنیده نشدن صدای پیامبر سوت میزدند!سوت نزنید و به حرفهای من گوش بدید!
بچه ها:    
ناظم:ساکت!
بچه ها:  
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مولودی خوان در حال نوحه خواندن!(در روز جشن)
من و بچه ها:    (دست دست):
- شاد بخونید شاد بخونید شاد بخونید!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ناظم:از این به بعد خودتون باید کلاساتون رو تمیز کنید!
من و بچه ها:چشم!حتما!!DREAM ON(از آموزش های معلم زبانمونه ها! )
ناظم :یعنی چی؟!چی میشه اگه خودتون کلاس رو کهنه بکشید و پشت پنجره ها رو تمیز کنید؟!
من و دوستان: 
ناظم:غرور بیخودتون رو بشکنید!
ما:
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
(مخصوص محدثه خانوم)
سر کلاس: من رو به معلم زبان!
- خانوم این rock on که میگن یعنی چی؟
-when they want to dance or listen to a music they say:rock on!
من رو به محدثه:rock on!mohadese rock on!l
محدثه:الان؟! 
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ناظم بعد از جشن من رو کشید توی دفتر و اشکم رو در آورد!هیچ وقت از یادم نمیره!
- چقدر با همه بد رفتار میکنی!بچه ها از کنارت رد میشن احساس حساب بری میکنن!
من بیچاره:من مسئول احساسات دیگران نیستم!خانوم این چه حرفیه؟!شما میدونید که من حتی با سالهای پایینترم هم دوستم!
- توی آمفی تئاتر سوت میزدی!
من بیچاره ی بیگناه:  
- خانوم م ن ب ل د ن ی س ت م س و ت ب ز ن م!
ناظم با قاطعیت:
- نمیخوام دیگه روی حرف من حرف بزنی!من از تو انتظار سکوت دارم!
من :از اول همین رو بگو!   نوشته شده توسط دوشیزه شب در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت 11:17 |
لینک ثابت |
|