ولی حیف که ....؟!!!
وقتی میرن به سایه ی جلوی پات که دراز و درازتر میشه نگاه میکنی و
میگی:
سایه اش از خودش وفادار تر بود!گرچند فقط تونست دلداری بده و بره...

مرا به میل خودت می کشی به هر سویی...
دلتنگ نوشتن...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
بین ما،
زمین
دیوار ها،راه ها،کوچه ها،شهر ها،کشور ها،کهکشان ها
بین ما
زمان
ثانیه ها،دقیقه ها،ساعت ها،روزها،ماه ها،سال ها،قرن ها
بین ما...
تنها بگو چرا این امید در قلبم نمی میرد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کبوتر خیال من ای کاش آشیان می ساخت
به جای گل،به چمن،سبزه زار دل می باخت
شراب و ساقی و شور و می و شراره وشوق
اگر که این دل سرکش ،به میل ما می تاخت

در چشم تو...
در چشم تو لبخند هر دم جاری است
در چشم تو دوردست نزدیک تر است
در چشم تو هر چیز طور دگری است...
م.ط ![]()

دوش ضبطی به صبح می نالید!عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش!
به لب تشنه ی ما جرعۀ می،کس نسپرد
حافظا تا که تو بودی ،همه می نوشیدی
حال در دفتر خود، باز به ما پز میدی؟!!!

***
حجم دنیا آخرین باری که چک کردم :
میله × میله × غم!!!!

ولی مردم قفس را آفریدند...
***
امروز آسمون آبی بود،بلاخره بعد از مدت ها!
پر واز!پرواز!

کسی در می زند...
حتی نه با چهره ای جدید!
دوست دارم تصور کنم کسی در میزند!
شاید کسی با رویاهای جدید...
رویاهایی که در نگاهش می درخشند!
و بعد شاید فردا فقط کمی
فقط کمی رنگ و بوی تازگی بگیرد!

شب - دختر ماه پیشانی
در لباسی سپید درخشیدی و
گل آفتاب گردان عروسی ات را با شراب ناب خورشید جشن گرفت...
گل شب بو اما، هرگز دیدن تو را در لباس سفید تاب نیاورد...
به خود پیچید...
تو یک روز تمام وقت داری تا به وفاداری شب بو، ایمان بیاوری.
م.ط

بس دوست میدارم تو را...
زندانیت هستم ولی،بس دوست میدارم تو را
هرجا که می آیم تویی،اینجا تو و آنجا تویی
هرچند دوری بس ز من،می بینمت هر دم تو را
من سوختم در آتشی کز قلب عاشق شعله زد
گفتی برو هرجا که رفتم باز می یابم تو را
برگرد من بازنده ام در بازی تقدیر خود
می میرم آخر از غمت دیگر نمی بینم تو را
اندر حصاری از جفا زندانیم کردی مرا
زندانیت هستم ولی بس دوست میدارم تو را
دوشیزه شب(م.ط)
1387/4/15

مثل همیشه...
تنها ما آدم ها بودیم که دلم میخواست امیدوار باشم تغییری کرده باشیم!
وقتی صبح زود از در خونه بیرون میای،یا بعد از تمام شب رو کار کردن تازه میخوای بری خونه،
تویی که میری مدرسه،
تویی که بدون هیچ هدفی داری توی خیابون ها پرسه میزنی،به من که شاید دارم از کنارت رد میشم نگاه کن!
به دلم موند که بعد از روز های سبز، لبخندت رو ببینم!
آره تو امروز به من اخم کرده بودی و توی دلت خیلی چیز ها گفتی،میخوام بدونی من دشمنت نیستم!
خواهش میکنم لبخند بزن.
میخوام نفس بکشم!

پ.ن: عجیبه!بیشتر سایت هایی که در رابطه با آلودگی هوا نوشتن ف.ی.ل.ت.رن!
خب دیگه!احتمالا خود این سایت ها آلودن!![]()
(منظور:عکس خوب نتونستم بیابم!که ف.. نباشه!)
بعضی ها...
و حتی یادی از آنان نمی ماند!
بعضی آدم ها نیز هستند که وقتی می روند...
حتی پس از مدت زیادی...
بعد از روزها و شبها!
نه تنها از یاد نمی روند،بلکه تو بیشتر دلتنگشان میشوی!
و تو میخواهی که به سایه های آنان روی دیوار ترک خورده دل خوش کنی...


